همه چي آرومه

از همه ی آدمای زورگو بدم میاد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 14:43 توسط ساره |

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستای وبلاگی گلم.خیلی وقت میشه که آپ نکردم.انصافا یه بار اومدم و یه متن

طولانیم نوشتم ولی بلاگفا قاط زد و یه دفعه همه نوشته هام پاک شد.منم بیخیال شدم.


این مدته که نبودم حواسم پرت جاهای دیگه بود واسه همین به وبم سر نمیزدم.عذاب وجدان میگرفتم بعضی

وقتا.ایشالا امتحانامو خوب بدم همشو بعد با خیال راحت میااااااااااااااام نت.البته الانم خیلی ناراحت نیستماااااا.

اومدم آهنگ ماه عسل محسن یگانرو گذاشتم..........یادآور بهترین روزا و خاطرات عمرمه.اون موقعا کمترین

نگرانی رو داشتم.اصن نگرانی نداشتم.الان کلی دغدغه دارم که از همش حالم بهم میخوره.

کاش یه روز،فقط یه روز دیگه از اون سالارو تجربه کنم.قدرشو بدونم انقدر نخوام سریع قد بکشم و بزرگ شم.

اتفاقای زیادی تو این مدت افتاده.دوستای قدیمیم که همچنان بهترین دوستامن ولی یه دوست گللللللللل دارم

تو مدرسه.خیلیییییییییییییییی ماهه.کلا اینا اتفاقای جدید بود.البته بازم زیاد چیزی واسه گفتن مونده که آسیاب

به نوبت.

دلم خیییییییییییییییلی زیاد واسه وبم تنگیده بود و الان از اینکه فرصت شد بیام آپ کنم.خیلی خووووووووشحالم.

به پرنیان عزیزمم تسلیت میگم بخاطر از دست دادن داداش کوچولوش.

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 11:50 توسط ساره | |

سلــــــــــــــــــــام.خوبیــــــــــن؟

من از مشهد برگشتم چن روزی میشه.مرسی از همه ی دوستام.عاشق همتونم که وقتی من نبودم اومدید.

دیروز تولدم بود.اکثر دوستام یادشون بود.خیلی خوشحالم کردن.

دلم برا همشون تنگیده.فعلا که همه دوستام اینور اونورن یا میرن برن اینور اونور.

خلاصه اومدم تولد از دست رفتمو اعلام کنم.

راستی 15 سالم شد.

دیگه دختر 14 ساله نیسم!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 23:58 توسط ساره | |

سلام.سلام به دوستام.سلام به بروبچه های نت!

امروز میرم.کجـــــــــــــــــــــا؟مشهد امام رضا!خیلی دلم براش تنگ شده بود و الان خوشحالم که دارم میرم.

همینو بگم که همگی حلال کنید.

دلم برا دوستام تنگ میشه(حالا نه که هر روز میبینمشون)و اینکه وقتی بر گردم میخوامدعوت کنم البته اگه با ماه رمضون بودنش مشکل نداشته باشن!

کوثر خل و چل هم میاد سمیرا و شوهرش و دخترش(واقعا که بی مزه و لوس ننر و شیطون غیرقابل کنترل)

هم میان.(چه کنیم با این جمعیت کثیر)

دیروز کلاس زبان اینترویو داشتم.از فرط اضطراب نزدیک بود.....

ولی خداییش آقای سلطانی پور خیلی آروم صحبت میکرد.یه طوری که استرسم هی کمرنگ تر میشد.

سوالاشم ساده بود.دمش گرم.

اما خب خیلی  هم لطف نکرد چون من و سارا و فاطمه و فک کنم چن تا دیگه از بچه های کلاسو انداخت pi1

واسه همین گفتم سخاوتمند تر باشید یه ذره این چ وضعشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دختره هم از کیش اومده بود اساتید  حسابی مخشو کار گرفتم البته با همراهی سارا!آقای علیزادم جلومون نشسته بود ما هم هی تعریف کردیم.

قسمتی از گفته های اینجانب:بله بله مرضیه جون اساتید عالیه.مطمئن باش پشیمون نمیشی از انتخابت.استاداش که عالین حرف نداره.همین آقای علیزاده یه جوری مطالبو بت یاد میده که اصن بیرون برو نیس از مغزت.

دختر بدبختم موده بود که چی بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه همین دیگه.کلی خندیدیم بعدش.بعدشم که داستان داشتیم.

ولی در کل خوب بود اما من............

کلا حلال کنید.

دیروز روز خوبی بود

بای بای.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 10:2 توسط ساره | |

سلام بر همه دوستان گلم!!!!!!!!!!!!!!!

راستش من قصد آپ کردن نداشتم ولی به اصرار دوستان و آشنایان و اطرافیان اومدم دیگه!

چه خبرا؟همه چی خوبه؟

وضعیت من که فعلا خنثی و همینجوری الکیه!یعنی مشخص نیس با خودم چن چندم!

ولی خداروشکر تا حالا که خوب بوده.مدرسه ها تموم شده و من یه سر سوزنم ناراحت نیستم و تازه خیلی هم خوشحالام.(برعکس دوستامون)

کلاس زبانم شروع شده.استادمون همون آقای تپل و نازنازیه.

وای کاش میشد همگیتون ببینیدش.حالا بگذریم.

درکل روزام با فک و فامیل و دوس و آشناها و کلاسا و این چیزا پر میشه.

بازم خداروشکر.همتونو خیلی دوس دارم.

بای بای.

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 13:26 توسط ساره | |

سلام.خوبین؟به خبری که همین الان به دستم رسید توجه فرمایید!

بچه ها من این ترم کلاس زبانمو top student شدم.وووووووووووووووووی دارم از خوشحالی میترکم.خیلی خوشحالم.همگیتونو دوس دارم.راستی امروز رفتم آرایشگاه.خیلی خوش گذشت.حال کردم.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:42 توسط ساره | |


میدونم که خیلی وقته آپ نکردم.خیلی خیلی وقته.اما به خدا الانشم به زور فایضح اومدم دارم آپ میکنم.

راستش هیچ خبری نیس.معدلم امسال 19/60 شد.خیلی غصه خوردم.درسایی مثه

 ورزش،مطالعاتاجتماعی،ادبیات فارسی و یه خورده هم از فیزیک نمره کم آوردم و این شد که دیدید.

راستی این روزا خیلی دپرس شدم و روزا برام به سختی میگذره.یه احساسی پیدا کردم که هیچ وقت نداشتم.

البته احساس خوبی نیس.یکی بهم گفت بزن تو خط بیخیالی.منم دارم میرم تو فاز مشدل گری.

راستی استاد کلاس زبانمون دوباره سلطانیه.اما این بار اصلا مثل قدیما نیس.خیلی بی روح شده.5 روز دیگم

 تولدشه  منم براش کادو نمیگیرم (البته احتمال زیاد قپی میام بالاخره باید بگیرم)همون آرزو جون بره براش بخره

فعلا که اتفاق خاصی نیفتاده.این هفته هم امتحان فیزیک دارم هم ریاضی.خدا به خیر کنه.دیروزم تولد مریم خ

 بود.البته مامهمونیشو یه هفته قبل رفتیم خیلی هم خوش گذشت یه چیز جالب.با اینکه خواهرای مریم اونجا

 پیش ما بودن ولی ما شدیدا احساس راحتی میکردیم.با هیشکی تاحالا اینجوری نبودیمااااااااااااااا.

محدثه خیلی بی معرفت شده.همینطور مریم م.جفتشون دست نیافتنی شدن.بقیه هم خوبی.الانم نصفه شبه اما من خیال خواب ندارم.

بچه هاااااااااا.تورو خدا برام دعا کنید.یه شنبه باید یه تصمیم مهم بگیرم.به این نتیجه رسیدم که بغل دستیم آدم

 مناسبی برای دوستی با من نیس.البته از من خیلی دختر بهتریه اما لخلاقامون از زمین تا مریخ فرق داره.

یعنی هرچی بیشتر ادامه بدم بیشتر ازش دور میشم .دوس دارم همون تصور دوم راهنمایی از ش برام باقی

 میموند.البته این فعلا در حد یه تصمیمه که تو ذهن منه.گذاشتم تو وبم تا شما ها هم ازش مطلع باشید.

راستی یه موضوعی رو بگم:آقا پسرایی که میان وب من نباید پاشونو از یه حدی فراتر بذارن چون من اینو میخوام.البته اونی که منظورم باهاشه خودش فهمید.یکی دو نفر بیشتر نیستن که ایشالا من اشتباه کرده باشم نه اینکه اونا زیاده روی!

فعلا بای بای!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 2:27 توسط ساره | |

اين پست رمز داره.ميترسم يه نفر خاصي بخونه.هر كي رمزشو ميخواد بگه بش بدم اگه بشناسمش.




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:31 توسط ساره | |

سلام به همه دوستاي گلم.خوبي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشيد من ميدونم كه خيلي خيلي خيلي قته آپ نكردم.اما باور كنيد يا حوصله ندارم يا وقت ندارم.

اين روزا همش در تكاپو به سر ميبرم به قول معروف!كلا خيلي بي مزه شده همه جي.همه چي تكراريه.

دوستام كه نيستن تو مدرسه.زينب هم بنده خدا خوبه.اما هيچ وقت نميتونه جاي اونا رو برام پر كنه.بالاخره هر 

چي باشه اخلاقامون زمين تا آسمون فرق داره.راستي زينب بغل دستيمه كه قبلا هم تو يه مدرسه بوديم.

همش خدا رو شكر ميكنم.حتي وقتايي هم كه خيلي اعصابم از دست همه به هم ميريزه بازم خدا رو شكر

 ميكنم.ميگم بدتر از من هم تو اين مدرسه هست.

شاهد مدرسه خوبيه.خيلي خوبه.باور كنيد من خودمم شوك شدم از اين خوبيش.فك نميكردم اينجوري باشه.

مثل اون مدرسه راهنمايي شاهد نيس كه همش گير بدن.اينجا به نظرم آزادي زياد تره.خيلي هم زياد تره.

معلماشم اكثرا خوبن.خيلي از ست ما حرص ميخورن.همه ميگن هيچ كلاسي مثل كلاس شما انقدر شلوغ

 نيس.ما هم هميشه افتخار ميكنيم.يكي از شلوغ هاي كلاس خودمم.به قول آقاي سلطاني پور

اگه من حرف نزنم ميميرم.راس ميگه.دقيقا همينجوريه.

خلاصه درسته كه روزا خيلي تكراريه اما يه جذابيتي بارم داره.همش آرزو ميكردم كاش با چن نفر تو اين مدرسه

روبه رو نشم.اما الان ميبينم در عين اذيت و آزار و اعصاب خوردي كه برام داره خيلي هم خوبه.چون خودش يهچ

 فازيه برا خنده.

در كل تازه دارم به دبيرستان شاهد علاقه من ميشم.اما سال ديگه ايشالا اگه محدثه يه آزمون كوفتي رو نده يا

 ازش نگيرن ميرم غيرانتفايي كه با دوست گلم باشم.دعا كنيد هر چي كه صلاحه اتفاق بيفته.

دوستون دارم.حالمم خوبه.الانم كم كم ميرم آماده شم كه برم تولد دختر خالم.

دعا ميكنم هم به من هم به همتون خوش بگذره.

فعلا باي باي!

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 16:54 توسط ساره | |

سلام..در همين حد كه امشب تو مهموني بوديم و خيلي 

خيلي خوش گذشت.البته صبحش چون همش تو مطب دكتر بودم خوش نگذشت.كم خوني دارم سردرد ميگيرم.

رفتم آزمايش دادم.دردم گرفت.آزمايش خون دادم.

بعدم رفتم دندون پزشكي.چن تا دندونام خراب شده رفتم درستش كنم.بهم 28 مهر وقت داد.دكتر دعوا داره.انقده 

ازش ميترسم كه نگووووووووووووووووو!

كلاس بان خوبه خوش ميگذره خيلي.از بس ميگيم و ميخنديم.همش مسخره بازي در مياريم سر كلاس.

كلا همش داريم ميخنديم.يا به آقاي استاد يا به هم ديگه.راستي ما 10 تا دختر تو كلاس بوديم با رنج سني 11

 تا 15 سال.چهارشنبه يه پسره با مامانش اومد اونم 11 سالش بود.سطحش به ما ميخورد اما چون ترم ما

 كلاس پسرونه نداره بايد بياد تو كلاس ما.همه ما ازش بزرگ تريم.يعني مشكل خاصي نيس پسره هم خيلي

 خجالتيه!فقط يكي از بچه ها باهاش هم سنه!حالا اين دوتا بايد كنار همديگه بشينن.اتفاقي شد ها!جاي خالي

 ديگه نبود!پسره از اول تا آخر داشت از ترس ميمرد.ما هم باهاش صميمي بوديم ام خودش خجالت ميكشه.

داد ميكشيد به مامانش ميگفت من تو اين كلاس نميرم!!!!!!!!!!آقاي سلطاني پور هم بهش گفت مگه ميخواي

 برقصي كه خجالت ميكشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم شبيه همين علامت تعجب ها بودم.بعد بهش ميگه تو چجوري

 ميخواي بري خاستگاري؟؟؟؟؟؟؟يه موقع ديدي تو همين كلاس بختت باز شد!!!!!!!!!!!!!من كه بيرون كلاس

 بودم چون دير كرده بودم بايد 10 دقيقه بيرون ميموندم!همه حرفاشونو شنيدم.تا اين آخري رو گفت چنان اخمي

 بهش رفتم كه خودش مونده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 0:8 توسط ساره | |

سلام.خوبيد همگي؟من كه خيلي خوب نيستم.امروز سه بار گريه كردم.يه بار سر ميز ناهار يار هم حدوداي ساعت

4بعد از ظهر يه بارشم كه قبل از اين پست.هر سري هم گريم به خاطر جدايي از دوستام بود.كسايي كه از يه  

 دوست معمولي بهم نزديك تر بودن و دوريشون داره اذيتم ميكنه.راستي فك كنم آخر اين هفته بتونيم با هم    بريم 

سينما.راستش اين روزا هممون خيلي ناراحتيم.انقدر كه حوصله هيچي رو نداريم.فقط من و محدثه فك كنم روزي 3

ساعت با هم ميحرفيم.اروزم كه باز بابام به خانوم حدادي زنگ زد كه اگه بشه سمانه چونه رو بياره تو كلاسم اما 

اون يه سري چرت تحويلش داد و گفت تجربم ثابت كرده كه نبايد دوستاي صميمي رو تو يه كلاس بندازم.منم    

گفتم سمانهكه دوست صميمي من نيس كه بخواد درس منو خراب كنه.اونام گوش ندادن.اينم يكي از ضرر هاي 

مدرسه شاهد منم نشونشون دادم.اينجا نميگم چون شايد يكي از بچه هاي مدرسه بياد.آخه آدرس وبمو 

دارن.بخونن و اذيتم كنن.اما به دوستاي صميميم ميگم. چجوري نشونشون دادم.

من امسال علي رغم ميل باطنيم و وضعيتي كه قديما داشتم يه منزوي ميشم.يه ختر دبيرستاني حرف گوش

كن كه خيلي ساكت و مظلومه.دختر خالمم كه تنها اميدم بود فك نكنم بياد شاهد.

خدااااااااااايا.خودت كمكم كن.خودت.من فقط اميدم به خودته.                                                   

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:4 توسط ساره | |

استــــــــــــــــــــــــــــــــقلال.دوســــــــــــــــــــــــت دارم.                  

سلام به همه.چه اس اسي چه پرسپوليسي.راستش من يه يه قرن وقت مي     خوام تا حال اين پرسپوليسي ها رو

بگيرم.منم كه از خدا خواسته.بازي رو كه ديديد؟خوشتون اومد؟دوس داشتيد؟         

خوب اصلا نگران نباشيد چون اين اتفاق زيبا و دوس داشتني دوباره تو بازي برگشت      تكرار ميشه انشائ الله

ما از چهارشنبه شب تا الان از شمال مهمون داشتيم و داريم.9 نفر هستن.كه فق يه دختر دارن.من خيلي دوسش دارم.

امسل كنكور داده.خيلي خيلي ماهه.خلاصه روز دربي با همين اكيپ رفتيم خونه   داييم كه همگي اونجا بازي رو 

ببينيم.خونواده داييم همگي اس اسي هستن جز يكي از دوماداش كه پزسپوليسي بود كه ا ساعت قبل از شروع

بازي رفت خونه خودش.اما بين دو نيمه بازم برگشت اما خيلي آتيشي بود ولي سعي ميكرد نشون نده.

خلاصه بقيه همه اس اسي بودن.منم كه اعصاب همرو ريخته بودم به هم آخه چپ و راست قربون صدقه بازيكنا

ميرفتم.ولي من بازم ادامه ميدادم.راستي به خدا قول دادم اگه پنالتي الكي پرسپوليسي ها گل نشه من           آستين هاي مانتومو دوباره بيارم پايين كه اين كارو هم كردم.ولي بعذ از ساعت دوازده ذوباره به حالت اول    

برگشت.جاي همه خالي بعد بازي هم همگي رفتيم بام شهر.تو راه انقد تعداد اين موتوري ها زياد بود كه چن 

دقيقه صبر كرديم تا بيان برن.منم اين شيشه هارو آوردم پايين.دستمال كاغذي گرفتم دستم و با پسراي آبي همراه شدم يه جورايي.هي جيغ زدم و                                                                                                                        شادي كردم.خلاصه تو چ=ي اين قسمت از راهي كه ميرفتيم خيلي خيلي خوش گذشت.

واقعا به حال پسرا يه جوراييي حسوديم شد.

حالا هم با  تاخير اومدم برد شيرين و به يادموندني استقلالو به همه اس اسي ها تبريك و به پرسپوليسي ها تسليت بگم.


نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:37 توسط ساره | |

سلااااااااااااااااااام.خوبيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبر؟اوضاع بر وفق مرادتون هس؟ا

من ميدونم كه خيلي وقته آپ نكردم.خيلي هم معذرت مي طلبم از اين بابت.اما چ

 كنم كه تقصير كار منم.خوب از تو اين فازا ميايم بيرون ميرسيم به اين كه من الان

 قالبمو عوض كردم قابل توجه بعضي ها كه اسمشون لوليه.البته من قرار بود ديگه

 قالب مشكي نذارم اما متاسفانه چشم بنده اينو گرفت و خصوصا كفشاشو.واي كه

 من عاشق كفش پاشنه بلندم كه به درد سن 14 سال و 19 روزي بودن نمي خوره و

 دست كم 17 18 سالمون بايد باشه.من پاشنه 2 سانتي يا در مواقع عروسي و

  نامزدي و عقد و تولد و ديگر مهموني ها سه سانتي رو هم تجربه كردم.خلاصه من

 قالبمو دوس دارم.شما چي؟دوسش داريد؟اگر هم دوس نداشتيد خيلي تو ذوقم

 نزنيدااااااااااااا.من اينو خوشم مياد ازش.باشه؟راستي نظراي دوستاي گلمو نصفشو

 تايييديدم.نصفش مونده كه امشب مي تاييدمچه افعال خلاصه واقعا.......


آهاااااااان.جاتو خالي ديشب من و 3 تا از دوستام خونه ي اون يكي دوستم يعني

 مريم.م تولد دعوت بوديم.جاتو خالي خيلي خوش گذشت.فاميلاي خود مريم جون

 هم بودن.حسابي گفتيم و خنديديم و بزن بكوب كرديم كلي هم فيلم رد و بدل

 كرديم.غيبت كرديم شوخي كرديم ضايع بازي در اورديم و در پايان بسيار خوشحال و

 البته خيلي خسته با كمر ها و زانو و پايي كه ديگه تواني توش نمونده بود برگشتيم

 خونه.حدود ساعت يازده و نيم.البته اونجا فك كنم حرص يكي از فاميلاي مريم رو

 هم در آورديم و تا ته به اين موضوع خنديديم.

4 شب قبل دقيقا همين اكيپ خونه فايضح جوون بوديم كه البته خونه مريم نيومد كه

 به قول خودش مهمون داشتن.ما رفتيم اونجا كه اونم مهموني تولد بودش.

اوجا هم خوب بود اما بزن بكوب به اندازه خونه مريم نبود ها ولي بود و بازي هم

 كرديم پانتوميم و يه بازي ديگه كه كسايي كه ازشون بدمون ميومد رو نشون

 ميكردن و ما خصوصياتشو مي پرسيديم و جواب ميداديم.البته مال منو بدجنسي

 كردن و سلنا جونو كه من خيلي خيلي دوسش دارم به عنوان سكرت گذاشتن كه

 من چن ديقه توش موندم.

هفته قبل اين ماجرا هم دوستام خونه ما مهمون بودم.به عنوان جشن تولدي كه


 بايد تو 29 مرداد برگزار ميشد اما نشد چون مشهد بودم و تو تاريخ 8 شهريور اومدن

.

جاتووووووووووووووووووون خالي واقعا.به من كه خيلي خوش گذشت اما چون يه


 مقدار از شب قبلش نخوابيده بودم و اينا در روزم فقط نيم ساعت خوابيدم يه خورده


 خسته بودم.در ضمن تو اين روز يعني تولد من هم فايضح نيومد البته اين بار به بهونه


 ديگه كه اسمش سردرد بود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!


خونه ما هم طبق معمول همون اتفاقات افتاد.البته وقت زيادي از اون رو محدثه و


 شادي داشتن فيلم نگاه مي كردن.دقيقا فيلم جاني دپ كه من يكي از هيتر هاي


 اون هستم.منم سرم داشت تو بشقاب مي افتاد.اگه تو تاريخش نيومدم اينارو

 تعريف كنم چون وقت نبود و يه سري دليل ديگه كه بيخي!


الانم خيلي ديره.دارم ماه عسل دانلود ميكنم.راستي امروز تولد محيا

 جووووووووونه.بريد بهش يه سر بزنيد دوس گلمو.


كاري باري؟كوفتي؟زهرماري؟دردي؟چيز ديگه اي نيس؟

پس شب خوش!


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:32 توسط ساره | |

http://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com




سلااااااااااااااااااااااام.خوبيد؟چه خبراا؟زيارتم قبول باشه ايشالااااااااا.ياد همه دوست جوونام بودم.

واسه هر كي التماس دعا گفته بود دعا كردم و از امام رضا خواستم به خاطر وجود خودش مشكلات همه آدما رو 

حل كنه.راستي.من سه روز قبل تولدم بود.يعني 29 مرداد.الان من 14 سال و 3 روزه كه به دنيا اومدم.

خلاصه تولدم مبااااااااااارك.ايشالا 1000 سال ديگه زندگي خوب و با بركتي داشته باشم.

بابام برام يه مانتو ديگه هم خريد.مامانم روسري خريد.داداشم ساعت محدثه هم برام ساعت خريده.دست

 همشون درد نكنه.هركسي هم كه مياد اينجا يادش نره دست خالي نياد

منتظر هداياي گرمتون هستم.

فعلااااااااااااااااااا.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 16:22 توسط ساره | |

سلوووووووووووووووووم به همه دوستام.خوبيد؟اوفــــــــــــــــــــــــــــــــ من چقد وقت بود نيومده بودم اينجا.دلم حسابي تنگ شده بود.

راستش من و خونوادم و خونواده كوثر اينا كه دوستام ميشناسنش داريم امشب ساعت ده و نيم ميريم كه بريم مشهد به اميد خدا.

خلاصه جاي همگي خاليه و سوغاتي چيزي هم خواستيد هماهنگ كنيد تا من ببينم چي ميشه.فق كيلو كيلو زعفرون طلب نكنيد كه وسعم نمي رسه.

در ضمن دعا كنيد برام.از اينجا با همه دوستامم خدافظي ميكنم.جاشون خاليه ايشالا.حالا مي خوام برم اونجا قراره كوثر هم بم بگه كه چرا آقاي سلطاني پور ميخواد بره اسپانيا.منم شوق دارم برا هر دو طرف.

راستي ديشب جاتون خالي با طرف مامانيم اينا رفتيم پاركــــــــــــــــــــــ.چــــــــــــــــــة خوش گذشــــــــــــــــــت.

فعلا باي.جاي همگي تو حرم امام رضا خالي...........

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 15:37 توسط ساره | |


:قالبساز: :بهاربیست: